chasible سریال داستان سریالی داستان کارخانه

chasible: سریال داستان سریالی داستان کارخانه بازیگران فیلمنامه بهزاد (حمید گودرزی)

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری آرزوی مهاجرت نوجوانانی که در دام قاچاقچیان افتادند ، قسمت بیست و یکم ماه عسل ۹۷

بیست و یکمین برنامه ماه عسل میزبان دو نوجوان و یک جوان فریب خورده‌ای بودند که به امید مهاجرت در دام قاچاقچیان فروش اعضای بدن افتادند.

آرزوی مهاجرت نوجوانانی که در دام قاچاقچیان افتادند ، قسمت بیست و یکم ماه عسل ۹۷

قسمت بیست و یکم ماه عسل ۹۷/ آرزوی مهاجرت نوجوانانی که در دام قاچاقچیان افتادند

عبارات مهم : ایران

بیست و یکمین برنامه ماه عسل میزبان دو نوجوان و یک جوان فریب خورده ای بودند که به امید مهاجرت در دام قاچاقچیان فروش اعضای بدن افتادند.

به گزارش سرپوش، ماه عسل در بیست و یکمین برنامه خود سه مهمان نوجوان داشت. امیرحسین یکی از این نوجوانان می گوید: یکی از همکلاسی های من خارجی بوده و با داماد آن ها چند روز مسیر مدرسه به منزل را با هم به منزل می رفتیم. داماد دوست من با تحقیقاتی که از محله ما می کند متوجه نیاز مالی ما می شود و می داند من یک سال به خاطر کار کردن ترک تحصیل کرده ام به من پپیشنهاد کرد با من بیا خارج کار کن و کمک خرج خانواده ات باش. پشنهاداتش وسوسه آمیز بود. به من و محمدامین گفت: از مرز خارج شدیم به خانواده تان اطلاع می دهیم. هنگامی که به مرز رسیدیم سیمکارت ها را از ما گرفت. ۲۰ جلسه مشاوره روانشناسی رفتم تا این قصه را فراموش کنم. هدفم از حضور در این برنامه آگاهی دادن به مردم بود.

آرزوی مهاجرت نوجوانانی که در دام قاچاقچیان افتادند ، قسمت بیست و یکم ماه عسل ۹۷

محمد امین گفت: قرار شد ظهر جمعه با ماشینی که دنبالمان می آید و صبح اول وقت از پایتخت کشور عزیزمان ایران با ماشین از مرز غیرقانونی خارج شویم. با ماشین تا دم مرز رفتیم و از کوه ها رد شدیم. اسلحه روی سر ما گذاشتند و گفتند هیچ قراری بین ما نیست. داخل یک کلبه شدیم. ۶۴ ساعت در برف پیاده روی کردیم. کتانی ها و تبلت ها را از ما گرفتند و گفتند با دمپایی باید این مسیر را طی کنید. کوه ها را که رد کردیم با ماشین وارد اتاق یک سوله وسط بیابان شدیم. داخل همان اتاق یک زن نیز حضور داشت و ما را از شرایط بد اینجا آگاه کرد، او هم فریب خورده نامزدش بود. هر وقت از همان کسی که ما را قاچاق کرده بود علت این کار را می پرسیدیم ما را کتک می زد و با اسلحه ترساندن می کرد. ما بعدا متوجه شدیم این مکان، مکان فروش اعضای بدن است.

وحید برادر امیرحسین گفت: آن شب پدر محمدامین متوجه غیبت پسرش و خاموش بودن سیمکارتش می شود. داداش کوچک محمدامین پدر را در جریان این قاچاق می گذارد و پدر محمدامین به در منزل ما می آید. طی پیگیری هایی که کردیم متوجه شدیم فرزند های مدرسه را گروهی از کشور خارج کرده اند. قفل گوشی امیرحسین را در منزل باز کردیم و از پیامک ها متوجه شدیم قصد خروج از کشور را داشته اند. سه روز بعد با ما تماس گرفتند و گفتند ۵۰ هزار یورو بابت بعد دادن فرزند ها می خواهیم و آن ها خارج از کشور هستند درحالی که ما طی ردیابی هایی که کرده بودیم از سیمکارت محمدامین متوجه شدیم در یکی از شهر های مرزی هستند. ولی سیمکارت دیگر خاموش شده است بود. بعد از یک روز از آن تلفن تصویر و ویدیوی امیرحسین و محمدامین را جهت ما می فرستادند. ویدئو ها حاوی تصاویری از شکنجه امیرحسین و محمدامین بود.

بیست و یکمین برنامه ماه عسل میزبان دو نوجوان و یک جوان فریب خورده‌ای بودند که به امید مهاجرت در دام قاچاقچیان فروش اعضای بدن افتادند.

محمدامین گفت: در آن سوله از ما کار می کشیدند و جای فراری نداشتیم به علت اینکه آن ها مسلح بودند.

پدر و مادر امیرحسین و پدر محمدامین به جمع مهمانان اضافه شدند.

پدر محمدامین گفت: ما هر لحظه فکر می کردیم دیگر راه برگشتی جهت فرزند ها نیست، چون مدام تهدیدات تازه می شنیدیم و درصدد تامین پول بودیم. بعد ما به پلیس اینترپل اطلاع دادیم و به امید اینکه فرزند ها در کشور دیگه ای هستند، ولی ۲۰ روز فریب این دروغ آن ها را خوردیم و فرزند ها در خارج از کشور نبودند.

آرزوی مهاجرت نوجوانانی که در دام قاچاقچیان افتادند ، قسمت بیست و یکم ماه عسل ۹۷

مادر امیرحسین گفت: از برگشتن امیرحسین قطع امید کرده بودم و در جریان هیچ یک از فیلم ها و تصویر های ارسالی نبودم و به شدت حالم بد بود. هر لحظه می گفتم فرزندم فدای ما شد و جهت کمک کردن به ما خودش را فدا کرد.

امیرحسین و محمدامین گفتند دو ماه رنگ آفتاب به چشم نمی دیدیم و شب ها کار می کردیم جهت جمع آوری هیزم و خار به داخل سوله. از گوشه و کنار می فهمیدیم که قاچاقچیان چه هدفی دارند. دو روز قبل از خروج از آنجا به ما گفتند اینجا آخر زندگی شماست. دو روز بعد با ماشین ما را به پایتخت یک کشوری بردند. به یک شهری رسیدیم و قرار شد ما را به شهر دیگری ببرند. پلیس ما را دستگیر کرد و رابط خارجی که ما را قاچاق کرده بود، با رشوه به پلیس ما را به شهر دیگری انتقال می دهد.

بیست و یکمین برنامه ماه عسل میزبان دو نوجوان و یک جوان فریب خورده‌ای بودند که به امید مهاجرت در دام قاچاقچیان فروش اعضای بدن افتادند.

فردای آن روز ارتش آن کشور ما را دستگیر کردند و اسم واقعی خود را نگفتیم و چند روز ما را در کمپ نگه داشتند. چند روز بعد ما رها کردند و از ترمینال قصد جابه جا شدن به شهر دیگری کردیم. در ترمینال با دوستان آن فرد خارجی که داماد دوستمان بود ما را در یک سوییت نگه داشتند. فرد خارجی در طول مسیر ما دو نفر ما را کتک می زد و دوستان آن فرد خارجی از این کتک ها شک کردند و متوجه ربوده شدن ما شدند به همین علت قول کمک به ما دادند. ما را داخل سوییت بردند و آن فرد خارجی را کتک زدند و به درخواست خودمان قرار شد ما را به کشور عزیزمان ایران برگردانند.

بعد از دو ماه نخستین تماس را از سفارت کشور عزیزمان ایران گرفتیم. حال خانواده های ما خیلی بد بود. اینترپل جهت ما بلیط تهیه کرد و از طریق سفارت کشور عزیزمان ایران برگشتیم.

آرزوی مهاجرت نوجوانانی که در دام قاچاقچیان افتادند ، قسمت بیست و یکم ماه عسل ۹۷

شهاب مهمان دیگری از ماه عسل، فرد تحصیل کرده رشته حقوق که قصد خروج از کشور را داشته می گوید: آرزوی تحصیل یک کشوری را داشتیم و به سفارت یک کشوری در سطح پایین تر مراجعه کردم و درصدد ارتباط گیری جهت آن کشوری بودم که سفارت در کشور عزیزمان ایران نداشت. به سفارت آن کشور در سطح پایین تر رفتم با خانمی آشنا شدم که کارش شکار کردن سوژه بود. آن زن من را با تیمی آشنا کردند و به آسانی بلیط جهت من تهیه کردند که به یک کشور همسایه من را جابه جا کردند، این گروه گروگانگیر بودند که من چند روز بعد از مدارک جعلی آن ها متوجه این کلاهبرداری شدم. کار به ترساندن خودم و خانواده ام کشید و گفتند کوچکترین حرکتی بکنی تو و خانواده ات را خواهیم کشت. از من پول می درخواست کردند و من را جهت قاچاق اعضای بدن فروخته بودند. در حضور من یک دختر تحصیلکرده و هموطنم را ۲۰ هزار دلار فروختند. اگر خانواده ام پول را نمی فرستادند من را می فروختند مانند همان دختری که فروخته شد.

این گروه دو پول دریافت می کردند یک از خانواده ها یکی از خریداران مهاجران. زن ها را جهت کار دیگر و مرد ها را جهت فروختن اعضای بدن می خواستند. قصد انتقال من را به کشور دیگری کردند. تصمیم به فرار گرفتم و حس می کردم من را با اسلحه می کشند. در یک لحظه که گروگانگیر ها دنبال کار های جابه جایی من بودند و از مکان استقرار من خارج شده است بودند فرار کردم و با تاکسی خودم را به سفارت رساندم و من را طی یک فرآیند اطلاعاتی امنیتی به کشور عزیزمان ایران انتقال دادند. بعد از آن خودم از نیروی انتظامی مسئله ام را پیگیری می کردم و افسر پرونده من افطاری نخورده به من خبر دستگیری عاملان این گروه را داد که همگی یک باند بسیار مخوف اعضای بدن و قاچاق انسان هستند.

اشتباهی که من مرتکب شدم این بود اگر کشوری فرش قرمز پهن کرده و سفارت در کشور عزیزمان ایران ندارد نباید به آن کشور مهاجرت کرد. چون به دام قاچاقچی می افتیم. کسی که به من و امثال من که تحصیلکرده حتی در رده های بالاتر هستند پیشنهاد می دهند که با این هزینه به آسانی مهاجرت کن حتما قاچاقچی هست. من فوت را با چشمان خودم دیدم. بزرگ ترین تجربه ای که کردم اگر از کشور خودت پریدی پریدی وگرنه در جای دیگر گیر قفس می افتی.

پلیس مهاجرت و گذرنامه خیلی جهت دستگیری قاچاقچیان تلاش کردند.

میزان

واژه های کلیدی: ایران | خانواده | اخبار فرهنگی و هنری

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs